پرت و پلاهای من
سلام
یه عالمه اتفاق از تاریخ آخرین پستم تا الان افتاده که نمی دونم کدومو بنویسم. نمی خوام قصه بگم تاریخ نویسم که نیستم. حالا بعدا می گم که از ترکیه که برگشتم قرار بود دخترعمه و پسر عموم که با هم همسرن با دعوتنامه همسری بیان پیشمون و منم که عاشق مهمون خیلی خوشحال بودم و چی شد که نشد. بعدش یه مهمونی خاصی داشتم که مهمونا همه ایرانی بودن و قرار بود یه خانم آلمانی بیاد و براشون حرف بزنه و بازاریابی و چی شد که نشد و نیومدن و چه آبروریزی ای شد از این ایرانیا پیش مهمون آلمانی. بعدش لوزه ام چرک کرد و دو شب مهمون بیمارستان شدم و شیشه شیشه آنتی بیوتیک تو خونم کردن اونم این آلمانیایی که آنتی بیوتیکو فقط دم مرگ به آدم می دن. بعدش یه سفر ناگهانی به پراگ و دیدار برادر خوبم و خونوادش در پراگ. بعدش مهمونیای دوستانه ایرانی و خبرچینی های یه دوست از اونچه دوست دیگه پشت سرم گفته و به هم ریختن اعصاب و روانم و خلاصه یه عالمه پرت و پلای به معنای واقعی.
از مرمر جونم شرمنده ام که حتی ای میلی که نمی دونم چطوری پریده و نه به دستش رسیده و نه تو فولدر نامه های ارسالی و نه تو پیش نویسام سیو شده دوباره نویسی نکردم اما خدا شاهده همیشه دعاگوش بودم و هستم. از دوست گلی که قراره امروز مادر بشه و فعلا خبری ازش نیست و باید بهش زنگ می زدم و نشد. از لیلا خانم گل که هی یه سک سک می کنه و دیگه ازش خبری نمی شه. از همه دوستای گلی که وقت کم میارم به وبشون سر بزنم. اما از همه بامزه تر این کامنت کعبه جون بود که تو کامنتدونی پست قبلیه.
کعبه جون همسرم در کمال ناباوری همه و درست دوماه بعد از دعوای سختی که سر سیگارش داشتیم چون دکتر پسرک گفت سرفه های زیادش ناشی از سیگار باباشه که فکر می کرد چون تو آشپزخونه و دم پنجره می کشه پس وظیفه اش کامل شده، الان درست سه ماهه که سیگار نمی کشه. البته از این سیگار الکترونیکی ها می کشه که چیزی از پستونک کم نداره اما هرچیه پسرکم دیگه سرفه نمی کنه و خونه و لباسامون بوی دود سیگار نمی ده. دیگه هم لازم نیست هرکی از ایران میاد بهش سفارش سیگار بدیم.
رز هم پسرش که بزرگ و خیلی ناز هم شده هیچ یه دختر کچل و زشت و بی اندازه شیرین هم داره که البته کچلی اش اینجا عادیه اکثر بچه های آلمانی تا دو سالگی مو ندارن. بعدا یادم بنداز حکایت تولد پسرش رو برات تعریف کنم که از خونواده پدری اش تنها کسی که رفت من و همسری بودیم.
چند شب پیش با همسری رفتیم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین رو دیدیم. فکر کنم جز ما نهایتا یه زوج ایرانی دیگه هم بودن و بقیه همه آلمانی و البته اکثرا مسن هم بودن. سالن کوچیک بود و تعداد خیلی زیاد نبود اما الان برای خودم هم خنده داره که همش تو صحنه های فیلم به تمام ریزه کاری ها با وسواس تمام نگاه می کردم که چیز بدی توش نداشته باشه که این آلمانیا فکر کنن ما خیلی بدبختیم. از دیدن خونه نادر با یه کتابخونه بزرگ و پر از کتاب کلی حال کردم. اینا فکر می کنن ماها خیلی بی سوادیم. خودمونیم چرا ما اوشینو که دیدیم فکر نکردیم همه ژاپنی ها خیلی بدبخت و بیچاره ان؟ از یه طرف هم خیلی خوشم اومد از اینکه مسئله نجس و پاکی و آب کشیدن بدن و لباس جیشی رو مطرح کردن از بس که من دلم از این بی آبی توالتای اینا خونه. هر کی از ایران میاد خونه ما به خصوص فامیلای همسری یه عالمه دعا به جونمون می کنن که تو توالتمون شیر آب داریم اخه خواهر برادراش هم براشون مهم نیست و فکر می کنن اگه بد بود آلمانیا حتما زودتر از ما یه فکری براش می کردن. برای همین هر کی میاد خونه ما اول یه دل سیر (به قول ملودی) رنگ کاشی های توالتمونو نقد و بررسی می کنن. خود من اون موقع که تو مدرسه و بعدش تو دانشگاه کلاس زبان می رفتم جدا هنوز نمی دونم کاشی های توالتشون چه رنگیه اما می ترکیدما...
شرمنده نیومدم نیومدم حالام که اومدم با یه پست بوگندو سررسیدم.
حالا بگم از بیمارستانی که توش بستری بودم.
تو آلمان هر شهری که دانشکده پزشکی داره یه مجتمع کلینیکی بزرگ هم داره با یه عالمه ساختمونای مجزا که هرکدوم اختصاص به یه تخصص پزشکی دارن و شامل کلینیک و بیمارستان اون تخصص می شن پسرک منم تو بخش زنان و زایمان همین مجتمع به دنیا اومده که وضعیتش بد نبود. اینبار به خاطر عفونت لوزه ها سر و کارم با گوش و حلق و بینی افتاد که چشمتون روز بد نبینه. دکترا و پرستارا ماه، اخلاقا بیست اما .... اما..... چی بگم از ساختمونش که می گفتن مال شصت سال پیشه... لامصب کل طبقه سه تا توالت داشت تو راهرو رو یکیش نوشته بودن خانما رو یکیش آقایون رو یکیش هیچی ننوشتن حتما دور همه وسط بوده دیگه... دو تا هم حموم تو همون راهرو فکر کننننننن ...
من تو سه روزی که اونجا بودم سه بار رفتم توالت یه بارم تو حموم کارمو کردم
. صبحی که گفتن مرخصی منتظر همسری هم نشدم وسایلمو برداشتم و پریدم بیرون تاکسی نبود با اتوبوس خودمو رسوندم خونه و اول پریدم تو توالت و بعدم حموم تاااااااااااا تازه چشمام باز شد خونه رو دیدم.
خب اینم یه چشم انداز این مملکت تمدن. بازم میام به جون مامانم راست می گم دیگه حتما میام یه عالمه تعریفی دارم براتون.
فعلا
راستی ماه مبارک رمضان مبارکتون باد.
روزای اینجا خیلی طولانیه سحر ساعت 2 صبح و افطار نزدیک 10 شب. موقع دعا ما رو هم یاد کنید لطفا.
بوس بوس
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٢ ب.ظ توسط بیدار
۱۳٩٠/۳/۱٩
ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد
زنده باد تساوی !!!مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم.. مردها گفتند: حالا که اینقدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان اینقدر مهربان شدند. وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید بهش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتابهایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان میشد و اخم و تَخماش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وامهای ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمیزدیم. آنها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آنها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیبهایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش میداد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمیها بهش میگفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود. سالها بود حسودیشان میشد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیمها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محرومند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.
مادربزرگ می گفت کار زنها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میانبری بود که زنها آدرسش را داشتند و یکراست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمیمان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه میشویم. رئیس شرکت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلونها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آنها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ
بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و
شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکیمان شب توی رختخواب مثل کنده چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای میآید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربیها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شبها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا میزند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.این متنو تو سایت ایران پراود Iranproud دیدم. به دلم نشست. قولم دادم زود به زود بنویسم البته خودم بنویسم نه اینکه کپی کنم. اما یه سفر غیرمترقبه در پیش داریم. یه هفته می ریم ترکیه بر می گردم حتما می نویسم. دلم می خواد نظرتونو درباره متن بالا بدونم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ توسط بیدار
۱۳٩٠/۳/۱۱
یه نوشته کوتاه با یه دنیا عشق
سلام سلام.
خیلی وقته دلم می خواد بیام و بنویسم. خیلی وقته می خوام ارتباط روحی خوبی که با خیلی دوستان اینجا پیدا کردم رو محکمترش کنم اما راستش نمی دونم چرا اینقدر بی انگیزه شدم. تنهایی و دوری و بیکاری به شدت آزارم می ده. اما بعضی کامنتها و پایمخا رو که می بینم جون می گیرم و هم شرمنده می شم. میام حتما میام و حتما بازم می نویسم. نوروز امسال برای سال پدرم یه سفر سه هفته ای به ایران اومده بودم که با بیماری ناگهانی و شدید مادرم همه خاطرات تلخ عید هشتاد و نه برامون دوباره زنده شد و همون روزهای تلخ رو تا اواخر فروردین پشت سر گذاشتیم تا اینکه یه شب که هممون تا صبح نخوابیده بودیم و فقط به خدا التماس کردیم تا معجزه اش رو به ما نشون بده روز بعدش که به بیمارستان رفتیم با ناباوری معجزه رو به چشم دیدم و خدا مادرم رو به ما که هنوز داغ پدر بر دل داشتیم برگردوند. سفر سه هفته ای ما درست دوماه طول کشید و مامان رو که هنوز دوره نقاهتش رو سپری می کرد ترک کردیم و با یه دنیا دلهره برگشتم خونه تا اینکه خدا رو شکر درست از روز تولد حضرت زهرا صدای رنجور و بیمار مامان دوباره پر شد از شور زندگی و عشق به بچه ها و نوه هاش.
از این سفر و روزهای بد بیمارستان و نحوه درمان و پذیرش بیماران در ایران یه عالمه حرف تو دلم قلنبه شده که دوست دارم کم کم بریزمشون بیرون. می خوام بازم شروع کنم به نوشتن گرچه جای خیلی از دوستای خوب و همیشه همراه مثل دینا خانمی و صدف و... تو این دنیای مجازی خیلی خالیه اما هنوز دوستای گلی هستن که همیشه می خونمشون و از آشناییشون و دوستیشون لذت می برم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٠ ب.ظ توسط بیدار
۱۳۸٩/٥/٢٦
عنوانی به ذهنم نمی رسه
سلام به همه دوستای گلم.
می دونم خیلی بی ادبیه این همه مدت ننوشتم براتون اما خودتون می دونید که به وبلاگاتون سر می زدم و گاها کامنتم می ذاشتم فقط نمی دونم چرا انگار به قول صدف آدم یه مدت که نمی نویسه دیگه سررشته قلم از دستش در می ره.
این روزا ما خوبیم. خودم خیلی بهترم و پسرک هم کمی. از وقتی از ایران برگشتیم پسرک رفتاراش خیلی عوض شده و بعضی وقتا حتی اعصاب خورد کن. مخصوصا رفتارش با مهمون و افراد دیگه خیلی بد شده به خصوص هرچی مهربونتر باهاش باشن واکنشش بدتره.
هفته گذشته برادرم با خونوادش و همینطور با دوستش و خانمش همگی اومده بودن اینجا. گذشته از برادرم و خانمش که بی نهایت به پسرک محبت دارن خانم دوستشون که به شدت باهاش رودرواسی دارم از این رفتارای پسرک بی نصیب نموندن. روزای عزاداری پدرم و غم و همینطور شلوغی و بی نظمی برنامه روزانه تو اون ایام و توجه زیادی اطرافیان بهش به شدت به هم ریختتش. البته منم زیادی سخت می گرفتمو سعی می کردم با جدیت درستش کنم که حرف برادرم تکونم داد. بعد از برگشتش به ایران زنگ زد بهم و گفت پسرکت خیلی توجه و محبت می خواد خیلی عصبی شده. راستش من فکر می کردم این از توجه زیادی که تو ایران دریافت می کرده اینطوری شده و سعی می کردم با سخت گیری درستش کنم اما حالا می بینم کمی توجه خاص و بازی های دو نفره ای که مدتی به خاطر بی حوصلگی هام بود تعطیل شده بود داره نسبتا بهتر می شه.
خودم هم خوبم مخصوصا با اومدن این مهمونا من هم که عاشق مهمونم و عاشق خونواده ام. یه شب مهمون برادرم شدیم تو یه منطقه ییلاقی همین نزدیکی ها که هتلش رو به یه دریاچه خیلی قشنگ و آروم بود. کلا این اولین باری بود که فرصتی شد تا ما با خونواده برادرم به جاهای دیدنی و طبیعت زیبای اینجا بریم از بس که هربار زن برادرم از صبح تا شب تو بازار می گشت و خرید می کرد حتی ظهرها هم ترجیح می داد به غذاهای مک دونالد اکتفا کنه تا مبادا وقتی ازش تلف بشه و ساعت هشت شب هم که همه جا تعطیل می شد دیگه از خستگی میل رفتن به جایی جز خونه رو نداشت اما اینبار نمی دونم برای رعایت دوستشون بود یا چون از مالزی و هنگ کنگ اومده بود دیگه خرید کردنش نمی اومد خلاصه یه فرصتی داد تا دو سه باری پیک نیک بریم و از طبیعت فوق العاده زیبای اینجا بهره ببریم. که این خودش تو روحیه منم خیلی اثر خوبی داشت و تا حدی از دلتنگیهام کاست تازه قول دادن دوباره اوایل مهر ماه بازم بیان. البته خانم برادرم هم یه دوروزی رو کامل از سبح تا شب به خریداش اختصاص دادها. من اصلا نمی دونم چرا هرکی از ایران میاد فقط می خواد تو بازارا بگرده و خرید کنه. خواهرم هم که دوبار اومد اینجا همین بود وضعیت. از صبح تا شب خرید و خرید و خرید. بابا خرید که تو ایرانم می تونید برید قربونش برم همه چی هم که الان تو ایران از بهتریناش هست یه ذره اقلا از طبیعت لذت ببرید یه ذره جاهای دیدنی برید اصلا مگه خرید وقت می ذاره براشون؟
چند وقتیه به سرم زده یه کاری دست و پا کنم. من تو ایران کار درست و حسابی داشتم و واسه خودم کلی اسم و رسم به هم زده بودم و حالا پنج ساله بی کاری تو خونه نشستن داره دیوونم می کنه. دروغ چرا من به شدت دلم استقلال مالی می خواد و با اینکه همسرم اصلا ابدا اهل حساب و کتاب نیست و حسابمونم مشترکه ولی دلم یه درآمد مستقل می خواد تا وقت خریدن هدیه ها (حداقل برای خودش) از پول خودم بخرم. اینجا که اومدم گفتن نه سابقه کار بازرگانی و مدیریت واردات و گاها صادراتت و نه فوق لیسانس زبان فرانسه ات هیچ کدوم برای ما اعتباری نداره و اگه بخوای حتی شاگرد مغازه هم بشی باید دو سال کارآموزی ببینی. خب تو سن من هیچ جا کارآموز نمی گیره و نیروی جوون می خوان همه. خیلی وقتا دلم می خواد یه جایی راه بندازم مثل مثلا یه کافی شاپ تا حدی سنتی و شبیه به قهوه خونه های سنتی خودمون (البته در حد میانه که خیلی تو ذوق نزنه) و توش یه کتابخونه آزاد بذارم پر از کتابای ادبیات و شعرای پارسی مثل حافظ و خیام و شاهنامه و کتابایی که از مناطق مختلف ایران و طبیعت زیباش عکس و اطلاعات داره. که البته یه سری با ترچمه آلمانی هم باشه برای مهمونای آلمانی و تو رویاهام (خب مگه من چیم از دینا خانمی کمتره که رویا نبافم؟ ) شب شعر یا موسیقی سنتی ترتیب بدم و خلاصه یه جورایی به اسم کافی شاپ یه خانه فرهنگی ایرانی درست کنم تا به خصوص بچه ها و جوونایی که پدر و مادر ایرانی دارن و اینجا بزرگ شدن با فرهنگ خودمون آشنا بشن البته این کار سرمایه زیادی می خواد و معلوم نیست تو شهر کوچک ما بگیره یا نه ولی فعلا تصمیم گرفتم این کارو با یه مغازه کوچکتر شروع کنم. یه آشخونه با غذاهای سنتی ایرانی البته به جز زرشک پلو با مرغ و کباب و جوجه کباب یه چیزایی مثل کوفته و کشک بادمجون و میرزاقاسمی و کله گنجشکی و....
البته مشکل اینجاست که من دلم نمی خواد خیلی از وقتمو بگیره و خودم می خوام که فقط ظهرها یا فوقش تا عصر باشه اما همه می گن اگه شام نباشه خرجت در نمیاد. حاا که فعلا در حد حرفه اما تصمیمشو دارم. خب فکر کنم برای باز شدن یخم تا همین جا بسه دیگه. راستی ماه مبارک رمضان رو به همه دوستای خوبم تبریک می گم. خداییش اینجا روزه گرفتنشم سخته یعنی مزه روزه های ایرانو نداره. صدای اذان موذن زاده و ربنای شجریان (راستی امسالم پخشش نمی کنن؟) و دعای سحر و دعای مجیر که نباشه ماه رمضون فقط خلاصه در می شه گرسنگی هجده ساعته و خودتو حبس کردن تو خونه. سر سفره های افطار و سحرتون وقتی اونجا که برای غریبا دعا می کنید (اللهم رد کل غریب) یاد ما هم بکنید.
مرسی از همه شما گلایی که تنهام نذاشتید.
پی نوشت: راستی یه دوست عزیزی به نام نغمه درباره کانون ارمغان مهر پرسیده اما هیچ آدرس و ای میلی برام نذاشته تا جوابشو بدم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ق.ظ توسط بیدار
۱۳۸٩/٤/٥
روز پدری که گذشت
سلام خیلی از همه دوستای خوبم شرمنده ام.
من وبلاگنویس خوبی نیستم و حق دوستی دوستای خوبمو خوب به جا نمیارم. اما به وبلاگ اکثرتون سر می زنم.
راستش دلم خیلی پره و حرفای ناگفته ای از زمان فوت پدرم تو دلمه که گفتنش برام سخته خب من یه آدم شدیدا درونگرایی هستم و معمولا با خودم درد و دل می کنم. هی فکر می کنم و خودمو سوال پیچ می کنم و تو تنهاییم اشک می ریزم. بچه کوچیک دارم و شوهر هم گرچه مرد خوبیه اما متاسفانه مثل همه مردا هنر گوش دادن رو اصلا نداره و گاهی که میون حرفام متوجه می شم هیچی نفهمیده لجم می گیره از خودم.
بگذریم. دیروز روز پدر بود. من کلا ماه رجب رو خیلی دوست دارم اما امسال این ماه برام خیلی غم انگیز بود. روز پدر بدون پدر....
هربار که به ایران می رفتم وقت برگشتن با بابا که خداحافظی می کردم با اشک می گفت: دیدار به قیامت، دیگه منو نمی بینی بابا... هربار که باز برمی گشتم به ایران با یه خنده پیروزمندانه می گفتم بابا دیدی باز اومدم... و اما آخرین باری که اومدم ایران خنده تلخی به لب داشتم وقتی اونجور زار و نزار روی تخت بیمارستان دیدمش انگار می دونستم که اینبار دیگه واقعا دیدار بعدی مون به قیامت می افته. اون روزا فکرمی کردم دیدن بیماری پدری که همیشه سرحال و فعال از صبح تا شب سرپا بوده توی بستر بیماری سخت ترین روزای زندگیمه و با رفتنش دیدم که روزهای سخت تری تو زندگی یه پدر و دختر هم می تونه باشه دیدن پرکشیدن و یاد آخرین نگاهش که تو چشمام انداخت و آخرین نفسهای بی صدا و بی رمقش و بعد سخت تر از اون به خاک سپردنش و شب اول قبرش. اون شب من خیلی بی قرارش بودم چون همیشه بهترین اتاق خونه اتاق بابا بود و اون شب گذاشتیمش توی خاک سرد تو یه اتاق تنگ و تاریک زیر خروارها خاک و سپردیمش به خدای رحمان و رحیم. دیگه روز پدر برای ما یه روز غم انگیزه و به جای کادو شیرینی و خیرات برای شادی روح بابا. دیروز خونواده سر خاک بابا بودن و امروز خواهرم پای تل با بغض گفت دیگه روز پدر ما تو بهشت زهرا برگزار می شه و من بغضم تو دلم شکست که منکه حتی وقت دلتنگیم سرخاک هم نمی تونم برم چی؟
باورش سخته بابا که راستی راستی دیدار به قیامت.
ببخشید که انقدر تلخم. خسته شدم از بس یواشکی گریه گردم. لپ تاپم خرابه و با این کوچیکه تایپ کردن سخته. ویرایش می کنم اما اگه چیزی از قلم افتاد ببخشید.
از همه دوستان جدیدی که برام آدرس گذاشتن ممنونم سرفرصت لینک همتونو می ذارم و بهتون هم سر می زنم.من همیشه دست دوستی نیکان رو به گرمی می فشارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ توسط بیدار
۱۳۸٩/٢/۱۸
یه قصه غم انگیز
سلام. سلام و یه دنیا قدردانی و سپاس برای همه دوستای گلی که با همدردیاشون مرهم دل خسته ام بودن. چه دوستان قدیمی و عزیزی که همیشه همراهم بوده و هستن چه دوستانی که تازه باهاشون افتخار آشنایی پیدا کرده بودم و چه دوستان گلی که در این روزها مجال اشناییشونو یافتم چه اون دوستانی که اینجا کامنت گذشتن و چه عزیزانی که در وبلاگ خودشون یادم کردن. اسم نمیارم تا خدای ناکرده عزیزی از قلم نیفته و شرمنده اش نشم از همه ممنونم و آرزو می کنم هیچ کدومتون این اتفاق تلخ رو تجربه نکنید. اما یه تشکر ویژه هم از چهار دوست عزیزم دارم که با شرکت در مراسم چهلم پدرم منو شرمنده و مرهون محبت خودشون کردن و مایه آرامش دل و سربلندی ام شدن، دینا خانمی عزیزم و مریم گلم عزیزانم این محبتتونو هرگز فراموش نخواهم کرد.
من حالم خوبه ظاهرا قاعده طبیعت بر عادته گرچه جای خالی پدر در خونه قشنگش به شدت آزارمون می ده و دلتنگی ها بهمون فشار میاره اما چاره ای نیست جز صبر و تحمل و خدا رو شکر می کنم اول برای خونواده خوبی که خدا بهم داده و بعد هم برای دوستان گلی که دارم که وجودشون مایه آرمش خاطر و راحت دله. البته می شد در کنار همسری با کمی درک و حس مسئولیت آرامش بشتری داشت افسوس که من این یکی نعمتو ندارم. بگذریم.
راستش موضوع اصلی این پست در مورد خودم نیست و می خوام در باره یه خونواده کوچک و مشکلاتشون بنویسم.
از کانون خیریه ارمغان مهر قبلا نوشتم اینجا هم یه چیزایی هست. این کانون سرپرستی چندتا پسر بچه (که الان دیگه عمدتا نوجوون و جوونن و نه بچه) بدسرپرست رو در شهرستان رباط کریم برعهده داره. آقا و خانم ق سرایدار و آشپز و نگهبان خونه بچه ها هستن. در واقع خانم ق دخترخاله یکی از همون بچه هاست و از همون طریق با مرکز آشنا شدن. این زوج جوون شهرستانی که با هم نسبت فامیلی هم دارن چند سالی بود که ازدواج کرده بودن و بچه دار نمی شدن. اعضای خیریه از سر خیرخواهی کمر همت به پیگیری مداوای این زوج کم بضاعت بستند و نمی دونم مصلحت خدا چطور بود که اونها بچه دار شدن اما متاسفانه صاحب یه بچه بیمار شدن. هنوز چند روزی از تولد نوزاد نگذشته بود که بچه دچار تشنج شد و ابتدا در بیمارستان تامین اجتماعی شهریار بستری شد و از اونجا به علت نبود امکانات به بیمارستان کودکان دکتر قریب منتقل شد. تشخیص پزشکان بعد از دوماه بستری شدن نوزاد در بیمارستان (که خودش کلی هزینه روی دست آقای ق گذاشته) این بود که نوزاد به هرگونه شیر و فراورده های لبنی حساسیت داره و تا آخر عمر از استفاده از این محصولات باید محروم باشه و درحال حاضر هم باید از شیرخشک مخصوص تغذیه بشه که خب هزینه خودش رو داره. اما ای کاش داستان به همینجا ختم می شد. هنوز یک ماه هم از ترخیص بچه نگذشته که یکی از چشمانش دچار عفونت شده و باید قرنیه چشمش تعویض بشه. پانصد هزار تومن برای خیلی از ماها مبلغی نیست. تولد بچه هامون در ساده ترین حالت حداقل صدو پنجاه تا دویست هزار تومن خرج برمی داره اما شنیدن خبر هزینه پانصدهزار تومانی که لازمه عمل چشم این نوزاد معصوم بود اشک رو به چشمان آقای ق نشونده بود خدا رو شکر همون شب یکی از خیرین انجمن پانصدهزار تومان برای بچه ها به حساب ریخته بود که قرار شد از ایشون اجازه گرفته بشه و اون مبلغ برای چشم دختر کوچولویی که هنوز اسمشو نمی دونم اختصاص داده بشه. تا اینجا هزینه ها از طریق وامها و یا کمکهای بلاعوض خیرین تامین شده اما نمی دونیم باز هم باید در انتظار چنین اتفاقاتی برای این خونواده باشیم یا نه و اگر بله چگونه می شه هزینه ها بعدی رو تامین کرد. من قبلا هم در مورد این کانون نوشتم و راستش خیلی استقبال نشده اما وظیفه نوشتن رو نمی تونم انجام ندم. اگر هرکس هرکمکی حتی فکری می تونه داشته باشه لطفا با شماره همراه خانم مدیرعامل این خیریه تماس بگیره و بگه برای بچه سرایدار رباط کریم تماس گرفته: 09122496592 ببخشید که اسمشو نمی نویسم اینجا محل گذر آدمهای مختلفیه که نمی شه همه رو به یک چشم دید.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ق.ظ توسط بیدار
۱۳۸٩/۱/۱٤
پدرم رفت
(به حرمت احساسات خوانندگان و دوستان و از اونجاییکه نه قصد جلب ترحم نه قصد متاثر کردن دوستان عزیز و باارزشم رو داشتم و دارم عکس رو حذف کردم.)
پزشکا گفته بودن تا تحویل سال نمی مونه اما بود و در سکوت و با نگاهی غمگین همه فامیل رو پذیرا شدند و در اولین ساعات ششم فروردین در حالیکه در سکوت مطلق به من و پسرکم نگاه می کردند بی هیچ پاسخی به قربان صدقه های ما با همون نگاه غمگین این اواخر ما رو تنها گذاشتند و به آسمون پرکشیدند.
روحشون شاد
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ق.ظ توسط بیدار
۱۳۸۸/۱٢/٢٠
سالی که می ره و سالی که میاد
سلام. خیلی از دلگرمی ها و همدلیهاتون ممنونم. خوشحالم که اینجا رو دارم و به واسطه اینجا دوستای خوبی که وقت دلتنگی باعث دلگرمی می شن.
انار خانم گل منو به یه بازی دعوت کرده گرچه خلقم و وقتم و حوصله ام و دلم تنگه اما از اونجایی که داشت برام عقده می شد که کسی منو به بازی دعوت نمی کنه اومدم تا هم از انار خانمی تشکر کنم هم این بازی رو انجام بدم و هم بگم که با تلفن دیروز برادرم طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم بیام ایران. پدرم رو دکترا جواب کردن و به قول برادرم فقط امیدمون به معجزه است و آرزومون آرامش پدرم. و اما بازی...
بهترین روز سال ٨٨:روز 3 اردیبهشت عقد برادرزاده ام. بهترین هدیه سال ٨٨: روز تولدم یه جا کلیدی از یه دوست گرفتم که برام خیلی جالب بود یه فرشته محافظ بود که خب این معمولیه اما روش روز تولد خودم حک شده بود. از اونجایی که یکی از پروژه هام گرفتن گواهینامه آلمانیه به فال نیک گرفتمش.
بهترین سفری که توی سال ٨٨ رفتم: امسال ما سفر تفریحی نرفتیم اما همون عقد برادرزاده ام که با همسری رفتیم ایران خوش گذشت بهمون. اصولا سفر با پسرک و بدون همسری خیلی سخته.
بهترین کاری که توی سال ٨٨ انجام دادم: والله دارم از بی خاصیتی می پوسم اما امسال یه اقدام درست و حسابی برای وضعیت اقامتم کردم که منتظر نتیجه ام.
بهترین دوست سال ٨٨: دوست که اینجا ندارم یعنی دوستی که آدم باهاش یه جور خاصی باشه ندارم اما همسرم این روزای دلتنگی ام بهتر از یه دوست همراهیم کرده و با آغوش گرمش بهم دلداری داده.
بهترین غذایی که توی سال ٨٨ خوردم: تو سفر قبلیم به ایران خونه یه دخترعموم رفتم که بیشتر از ده سال بود نرفته بودم غذاهاش همه خوشمزه بود اما فسنجونش و میرزا قاسمی اش معرکه بودن.
بهترین فیلمی که توی سال ٨٨ دیدم: کتاب قانون
بدترین فیلمی که توی سال ٨٨ دیدم: فیلم بد که همیشه هست اما از همه مزخرفترش که جدیدتر از همه دیدم فیلم "شب بی ستاره" بود که نصفه کاره خاموشش کردم.
بهترین کتابی که توی سال ٨٨ مطالعه کردم: "سهم من" نوشته پریوش صنیعی
بهترین پستی که توی سال ٨٨ نوشتم:خب من پستام زیاد جالب نیستن پراکنده ان و تسلسل هم ندارن اما یکی دو تا خاطره که نوشتم بیشتر از همه استقبال شد.
مرسی انار جون که به یادم بودی. فکر کنم من جزو آخرین نفرایی باشم که این بازی رو انجام می دم و اگه کسی رو دعوت کنم تکراری باشه اما منم از چند تا دوست جدید از جمله کیانا جون، طلا بانو و نسرین عزیز و همینطور دینا خانمی و دوست گلم یه زن خواهش می کنم این بازی رو انجام بدن.
این از سال 88 که دیگه روزای آخرشه امیدوارم سال 89 برای همه شما سالی پربرکت و پر از رنگای شاد و قشنگ باشه. نمی دونم تو ایران وضعیتمون چطوری باشه ولی بعیده که بتونم از ایران بنویسم ولی احتمالا بتونم بخونمتون.
خدایا سال جدید رو سال آرامش و سربلندی مردممون قرار بده.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۸ ب.ظ توسط بیدار
