غبارروبی

هی وای من. این خونه رو چه غباری گرفته.

یه ماه و نیم ایران بودم خونمون کلی تارعنکبوت بسته بود. یعنی من یه دور کف خونه رو جارو و بخارشو کشیدم یه دور سقف خونه رو حالا اینجا رو ببین چی شده!! ناراحت

اومدم که دیگه کوتاه و موجز از روزمره هام بنویسم. دلم برای دوستای خوبم تنگ شده. تنهایی و غریبی بدجوری اذیت می کنه. تنها نیستم دور و برم زیاد شلوغه اما دوست خوب ندارم.ناراحت

یه بار دیگه می خوام این خونه رو گردگیری کنم و جایی داشته باشم که با دوستام خوبم گپ بزنم.

یه بار برای یادآوری بگم من نزدیک ده ساله آلمانم و یه پسرک هفت ساله دارم و نزدیک سه ساله که دو تا دخترای دوازده و پونزده ساله همسری هم با ما زندگی می کنند. ضمنا یه برادرشوهر چهل و هشت ساله دارم که به دلیل سندروم داون دو ساله (بعد از فوت مادرشوهرم) که ماهی ده روز تو خونه ماست.

می خوام از روزمره هام بنویسم. این بار با اسم واقعی خودم.

یکی از دوستانم و همسرش برای پناهندگان فارسی زبان کار ترجمه انجام می دن. چند وقتیه که رفتن ایران و از من خواستن تا برگشتنشون به جاشون برم سرکار تا اونا کارشونو از دست ندن. دیروز خواستنم برای یه پسر جوون افغانی که مشکل روانی داشت و باید به بیمارستان اعصاب و روان مراجعه می کرد. خیلی غم انگیز بود. داستانشو فردا می نویسم.

از همه کسانی که تو این مدت غیبتم بهم سر زدن ممنونم. 

به امید روزهای خوب خوب

/ 3 نظر / 50 بازدید
امیر

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

کعبه

بالاهره اومدی معصومه جون [نیشخند][ماچ]

کعبه

بالاخره بود منظورم ، اشتباه تایپ شد بس عجله داشتم زودتر بنویسم [زبان]