عنوانی به ذهنم نمی رسه

سلام به همه دوستای گلم.

می دونم خیلی بی ادبیه این همه مدت ننوشتم براتون اما خودتون می دونید که به وبلاگاتون سر می زدم و گاها کامنتم می ذاشتم فقط نمی دونم چرا انگار به قول صدف آدم یه مدت که نمی نویسه دیگه سررشته قلم از دستش در می ره.

این روزا ما خوبیم. خودم خیلی بهترم و پسرک هم کمی. از وقتی از ایران برگشتیم پسرک رفتاراش خیلی عوض شده و بعضی وقتا حتی اعصاب خورد کن. مخصوصا رفتارش با مهمون و افراد دیگه خیلی بد شده به خصوص هرچی مهربونتر باهاش باشن واکنشش بدتره.
هفته گذشته برادرم با خونوادش و همینطور با دوستش و خانمش همگی اومده بودن اینجا. گذشته از برادرم و خانمش که بی نهایت به پسرک محبت دارن خانم دوستشون که به شدت باهاش رودرواسی دارم از این رفتارای پسرک بی نصیب نموندن. روزای عزاداری پدرم و غم و همینطور شلوغی و بی نظمی برنامه روزانه تو اون ایام و توجه زیادی اطرافیان بهش به شدت به هم ریختتش. البته منم زیادی سخت می گرفتمو سعی می کردم با جدیت درستش کنم که حرف برادرم تکونم داد. بعد از برگشتش به ایران زنگ زد بهم و گفت پسرکت خیلی توجه و محبت می خواد خیلی عصبی شده. راستش من فکر می کردم این از توجه زیادی که تو ایران دریافت می کرده اینطوری شده و سعی می کردم با سخت گیری درستش کنم اما حالا می بینم کمی توجه خاص و بازی های دو نفره ای که مدتی به خاطر بی حوصلگی هام بود تعطیل شده بود داره نسبتا بهتر می شه.

خودم هم خوبم مخصوصا با اومدن این مهمونا من هم که عاشق مهمونم و عاشق خونواده ام. یه شب مهمون برادرم شدیم تو یه منطقه ییلاقی همین نزدیکی ها که هتلش رو به یه دریاچه خیلی قشنگ و آروم بود. کلا این اولین باری بود که فرصتی شد تا ما با خونواده برادرم به جاهای دیدنی و طبیعت زیبای اینجا بریم از بس که هربار زن برادرم از صبح تا شب تو بازار می گشت و خرید می کرد حتی ظهرها هم ترجیح می داد به غذاهای مک دونالد اکتفا کنه تا مبادا وقتی ازش تلف بشه و ساعت هشت شب هم که همه جا تعطیل می شد دیگه از خستگی میل رفتن به جایی جز خونه رو نداشت اما اینبار نمی دونم برای رعایت دوستشون بود یا چون از مالزی و هنگ کنگ اومده بود دیگه خرید کردنش نمی اومد خلاصه یه فرصتی داد تا دو سه باری پیک نیک بریم و از طبیعت فوق العاده زیبای اینجا بهره ببریم. که این خودش تو روحیه منم خیلی اثر خوبی داشت و تا حدی از دلتنگیهام کاست تازه قول دادن دوباره اوایل مهر ماه بازم بیان. البته خانم برادرم هم یه دوروزی رو کامل از سبح تا شب به خریداش اختصاص دادها. من اصلا نمی دونم چرا هرکی از ایران میاد فقط می خواد تو بازارا بگرده و خرید کنه. خواهرم هم که دوبار اومد اینجا همین بود وضعیت. از صبح تا شب خرید و خرید و خرید. بابا خرید که تو ایرانم می تونید برید قربونش برم همه چی هم که الان تو ایران از بهتریناش هست یه ذره اقلا از طبیعت لذت ببرید یه ذره جاهای دیدنی برید اصلا مگه خرید وقت می ذاره براشون؟

چند وقتیه به سرم زده یه کاری دست و پا کنم. من تو ایران کار درست و حسابی داشتم و واسه خودم کلی اسم و رسم به هم زده بودم و حالا پنج ساله بی کاری  تو خونه نشستن داره دیوونم می کنه. دروغ چرا من به شدت دلم استقلال مالی می خواد و با اینکه همسرم اصلا  ابدا اهل حساب و کتاب نیست و حسابمونم مشترکه ولی دلم یه درآمد مستقل می خواد تا وقت خریدن هدیه ها (حداقل برای خودش) از پول خودم بخرم. اینجا که اومدم گفتن نه سابقه کار بازرگانی و مدیریت واردات و گاها صادراتت و نه فوق لیسانس زبان فرانسه ات هیچ کدوم برای ما اعتباری نداره و اگه بخوای حتی شاگرد مغازه هم بشی باید دو سال کارآموزی ببینی. خب تو سن من هیچ جا کارآموز نمی گیره و نیروی جوون می خوان همه. خیلی وقتا دلم می خواد یه جایی راه بندازم مثل مثلا یه کافی شاپ تا حدی سنتی و شبیه به قهوه خونه های سنتی خودمون (البته در حد میانه که خیلی تو ذوق نزنه) و توش یه کتابخونه آزاد بذارم پر از کتابای ادبیات و شعرای پارسی مثل حافظ و خیام و شاهنامه و کتابایی که از مناطق مختلف ایران و طبیعت زیباش عکس و اطلاعات داره. که البته یه سری با ترچمه آلمانی هم باشه برای مهمونای آلمانی و تو رویاهام (خب مگه من چیم از دینا خانمی کمتره که رویا نبافم؟ ) شب شعر یا موسیقی سنتی ترتیب بدم و خلاصه یه جورایی به اسم کافی شاپ یه خانه فرهنگی ایرانی درست کنم تا به خصوص بچه ها و جوونایی که پدر و مادر ایرانی دارن و اینجا بزرگ شدن با فرهنگ خودمون آشنا بشن البته این کار سرمایه زیادی می خواد و معلوم نیست تو شهر کوچک ما بگیره یا نه ولی فعلا تصمیم گرفتم این کارو با یه مغازه کوچکتر شروع کنم. یه آشخونه با غذاهای سنتی ایرانی البته به جز زرشک پلو با مرغ و کباب و جوجه کباب یه چیزایی مثل کوفته و کشک بادمجون و میرزاقاسمی و کله گنجشکی و....
البته مشکل اینجاست که من دلم نمی خواد خیلی از وقتمو بگیره و خودم می خوام که فقط ظهرها یا فوقش تا عصر باشه اما همه می گن اگه شام نباشه خرجت در نمیاد. حاا که فعلا در حد حرفه اما تصمیمشو دارم. خب فکر کنم برای باز شدن یخم تا همین جا بسه دیگه. راستی ماه مبارک رمضان رو به همه دوستای خوبم تبریک می گم. خداییش اینجا روزه گرفتنشم سخته یعنی مزه روزه های ایرانو نداره. صدای اذان موذن زاده و ربنای شجریان (راستی امسالم پخشش نمی کنن؟) و دعای سحر و دعای مجیر که نباشه ماه رمضون فقط خلاصه در می شه گرسنگی هجده ساعته و خودتو حبس کردن تو خونه. سر سفره های افطار و سحرتون وقتی اونجا که برای غریبا دعا می کنید (اللهم رد کل غریب) یاد ما هم بکنید.

مرسی از همه شما گلایی که تنهام نذاشتید.

پی نوشت: راستی یه دوست عزیزی به نام نغمه درباره کانون ارمغان مهر پرسیده اما هیچ آدرس و ای میلی برام نذاشته تا جوابشو بدم.

/ 51 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طناز

سلام بیدار جون چرا دیگه نیستی؟ دلمون برات تنگیده

reza

salam ,khubin?web zibaee darin Age dus dashtin mano ba esme del neveshtehaye man tu peyvandatun add konin V bem begin b che esmi addetun konam

reza

salam ,khubin?web zibaee darin Age dus dashtin mano ba esme del neveshtehaye man tu peyvandatun add konin V bem begin b che esmi addetun konam

مغازه داری در فرنگ

موفق باشی. هر کاری که در زمینه سیر کردن شکم باشه نتیجه داره و جواب میده. فقط دلرحم نباش که کلی خسارت بهت میخوره.

خود خودم

عزیزم چرا دیگه آپدیت نمیکنی؟؟؟؟ یه خبری از خودت بده لطفا

طنین

[قلب]عزیزان هرگز فراموش نمیشن

مرمر.برگ و باد

خصوصی داری دوست جونم